IranSculpture.ir
تحقیقی - خبری - پژوهشی جامع ترین سایت تخصصی هنر مجسمه سازی ایران
بازگشت مقالات پیرامون مجسمه سازان ایرانی
[1] 2 3 ................................................................................................................................ [ایرج محمدی]
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ایرج محمدی
حسن موریزی‌نژاد

دوهفته‌نامه هنرهای تجسمی تندیس شماره نود و نه، ص 12ـ10
عنوان :
نویسنده:
مترجم:
منبع:
--------------------------------------------------------------------------------------------------------

مجسمه‌ساز
متولد 20 بهمن 1324. تهران
دیپلم ریاضی و دیپلم نقاشی 1347
لیسانس مجسمه‌سازی از آکادمی هنرهای زیبای رم 1356
بیش از بیست مجسمه نصب‌شده در شهرهای تهران، اصفهان، کرمان، مشهد و کیش، تعداد کثیری نمایشگاه گروهی در ایران و ایتالیا اولین باری که از نزدیک با کوه مواجه شدم، از شدت هیجان می‌لرزیدم. همیشه کوه را از دور نظاره کرده و برایم بسیار پرراز و رمز و اسرارآمیز بود. عظمت کوه را از نزدیک که دیدم، وجودم را لرزشی فراگرفت. با دست سنگ‌ها و صخره‌ها را لمس می‌کردم و می‌خواستم تا بالاترین نقطه آن صعود کنم.»
ایرج محمدی در نازی‌آباد تهران متولد شد. «به خاطرم هست که هنوز نازی‌آباد دهی چسبیده به تهران بود. دو تا قلعه داشت و مردم آن که اغلب پیشه زراعتگری داشتند، در این دو قلعه زندگی می‌کردند. گویا در گذشته این ده به یکی از شاهزادگان قاجار به نام «نازی خانم» تعلق داشته است، از آن دوره نیز باغ بزرگی که ساختمان زیبای آن هنوز کاملاً سالم بود، برجای مانده و در حال حاضر نیز به پارک تبدیل شده است. پیش از این دیوار بلندی گرداگردش قرار داشت، فصل میوه که می‌شد، دزدکی از دیوار بالا رفته و در باغ، تا می‌شد میوه می‌خوردیم.
ایرج فرزند پنجم از خانواده‌ای پرجمعیت است (شش برادر و دو خواهر). «پدرم آدمی بسیار ساده بود که شاید در عمرش یک بار هم مرا نصیحت نکرد، ولی اخلاق و رفتارش در زندگی همیشه برای من پر از درس و دنیای از پند بود. شغل میرآبی را داشت و زمانی که هنوز آب لوله‌کشی نشده بود، از طریق جوی‌های روباز، آب را به سمت آب‌انبارها و خانه‌ها هدایت می‌کرد. همیشه هم کارش را با تمیز کردن مسیر گذرآب آغاز می‌کرد، با رواج آب لوله‌کشی افرادی مثل پدرم که میرآب بودند، برای این‌که بیکار نشوند، خواستند تا در شب‌ها آب را براری آبیاری به سمت درختان هدایت کنند. در فصل‌های بارندگی، حتی در شب‌هایی که باران هر زمین تشنه‌ای را سیرآب کرده بود، پدرم خودش را موظف می‌دانست که به سر کار برود. وقتی به او گفته می‌شد که حالا که درختان به آب نیازی ندارد، نرود، می‌گفت شما که رئیس من نیستید. من یک لقمه نان حلال می‌خواهم. اگر رئیس گفت برگرد، برمی‌گردم.»
«مادرم نیز زنی بی‌سواد بود. با این وجود همه شاهنامه را از بر داشت. چون پدرش سواد بالای یداشت و مادرم همیشه با افتخار از کتاب‌های فراوانی که او داشت، تعریف می‌کرد. ولی وقتی از او می‌پرسیدیم که تو چرا سواد نداری؛ در حالی که همه دایی‌ها باسواد هستند می‌گفت متأسفانه با ا «که پدرم به نسبت زمانش آدم روشنفکر و اهل مطالعه بود، ولی نسبت به تحصیل دخترانش تعصب داشت و سواد را مناسب آن‌ها نمی‌دانست. با این وجود مادرم با حافظه عجیبی، غیر از شاهنامه، کتاب‌های دیگری هم که پدرش خوانده بود را از برداشت. تمام بچگی‌ام، با قصه‌های او همراه بود. شب که می‌شد به عشق قصه‌هایش به رختخواب می‌رفتیم. یک بار شنیدن هر قصه‌ای هم ما را سیر نمی‌کرد و بارها و بارها او بی‌هیچ خطایی، قصه درخواستی ما را تکرار می‌کرد.
یکی از دایی‌هایم که در دهی به نام رضی‌آباد (نزدیک جاده ساوه) مزرعه‌دار است، روح عجیب و غریبی دارد. بی‌نهایت زلال است. باید با او روبرو شد تا منظور مرا فهمید.»
نازی‌آباد تا پیش از سیلی که در اثر آن خانه‌هایش کاملاً تخریب و سپس به تدریج بخشی از بافت رو به گسترش شهر تهران شد، کاملاً خصوصیات ده را داشت. با مردمی که اغلب فامیل هم می‌شدند و بچه‌های فراوانی که صبح تا شب‌شان در بیرون از خانه و باهم و کارهایی مثل بازی و دعوا و صلح و گپ سپری می‌شد. «روزی نبود که یک اتفاقی رخ ندهد و ما را درگیر خود نکند. هر صبح که از خانه بیرون می‌آمدیم، گویی باید منتظر سناریو جدیدی می‌شدیم. سناریوهایی که در هر کدام اتفاق‌های عجیب و غریبی شکل می‌گرفت و وسعت تجربه‌ها و مغز ما را گسترش می‌دادند.»
در کوچه‌های خاکی و خانه‌های دوطرف آن، که پی و بنیادشان با خشت و گل بنا شه بود، بازی با گل و خاک نیز مهم‌ترین سرگرمی بچه‌ها می‌شود. اکنون چاله‌هایی که از زیر به هم متصل می‌شدند، هدایت آب از طریق جوی‌های کوچک و مارپیچی که به وجود می‌آوردند، خانه‌ها و گاه قلعه‌های کوچکی که دستان نه ‌چندان توانمند و کودکانه آن‌ها را می‌ساخت و... «یادم است وقتی 5 ساله بودم با گل ماشین می‌ساختم و چرخ آن حرکت می‌کرد. اول بدنه ماشین و بعد چرخهای آن را درست می‌کردم.
سپس چرخ‌ها را سوراخ کرده و زیر ماشین قرار می‌دادم و با نخی که به آن بسته می‌شد، ماشین به حرکت درمی‌آمد. این ماشین‌ها مشتری هم داشت یا به خاطر دارم که ماشینی ساختم که سه تا چرخ داشت و این پرفروش‌ترین ماشینی شد، که تا آن زمان ساخته بودم.»
«فکر می‌کنم حس یا چیزی با آدم زاده می‌شود، که در همه هست. در برخی این باید صیقل بخورد تا شکوفا شود، در برخی صیقلی‌تر است. این شاید در من کمی صیقلی‌تر بود. نه پدر، نه مادر و نه هیچ‌یک از برادران بزرگترم، اطلاعی از هیچ هنری نداشتند. در محیطی هم رشد کردم که از آموزش هنر، چیزی در آن وجود نداشت.»
احساس «صیقل یافته‌ای» که در وجود ایرج بود، در کنار طبیعت و کشتزارهایی که با آن‌ها رشد کرد و در فضای وسیع آن‌ها، آزادانه به هر سو می‌توانست برود، همراه با اتفاق‌های ریز و درشتی که اغلب خالق آن‌ها نیز خودشان بودند، باز هم صیقلی‌تر شد. «از مقابل خانه ما رودی می‌گذشت که تمام آب‌های سطحی شهر تهران به آن ریخته می‌شد و پس از گذر از نازی‌آباد به سمت شهر ری راهی می‌شد. در کنار این رود، تعداد زیادی درخت تنومند و کهنسال توت قرار داشت. گاهی در فصل رسیدن توت، بچه‌های تهران که به آن سمت گذرشان می‌افتاد، برای خوردن توت، از این درخت‌ها بالا می‌رفتند. کار ما این بود که خیلی خونسرد و بلافاصله تنه درخت را با لجن کناره رود آغشته می‌کردیم. خوب. نتیجه هم معلوم است...»
صفای پدر و گرمای وجود مادر و صافی و صداقتی که در هر دو بود، فضای امن و پراحساسی را در خانواده حاکم می‌کرد. «سه خانواده در آن خانه کنار هم زندگی می‌کردیم. دو تا اتاق بزرگ به ما تعلق داشت که یکی صندوق‌خانه و انبار بود و در دیگری زندگی می‌کردیم. موقع خواب، تشک‌ها را ردیف در کنار هم پهن می‌کردیم تا جا برای ده نفر فراهم شود. موقع زمستان کرسی بزرگی بود، که همه زیر آن‌جا می‌گرفتیم.»
البته بین بچه‌ها در خانه، گاه دعوا بود و گاه دوستی، ولی در هر صورت در خارج از خانه، بهترین پشتوانه‌ی هم می‌شدند. «برادر بزرگترم، 12 سال بیشتر از من سن داشت و دوست داشت بزرگتری ما را کند. برای اثبات آن هم، دست به کتک زدنش بد نبود. در عین حال در خارج از خانه به احدی اجازه نمی‌داد که به ما چپ نگاه کند.» یک سال که تهران را باران شدید و مدیدی فراگرفت، جاری شدن آب‌های خروشان به داخل رود، جریان عظیمی از سیلاب را به راه انداخت که به زودی تمام مزارع و خانه‌های نازی‌آباد را فراگرفت. (حدود سال 1330) «مادرم آن موقع داشت نان می‌پخت و به زور او را از پای تنور بلند کرند تا هر چه سریعتر به بالای تپه مجاور فرار کند. نزدیکی خانه ما به تپه، شانس بزرگ بود؛ موفق شدیم بخشی از وسایل خانه را به آن‌جا منتقل کنیم. کم‌کم وسعت آب تمام دشت را فرا گرفت از بالای تپه، بی‌آن‌که در آن سن درکی از وقوع فاجعه‌ای که در حال رخ دادن بود داشته باشم، یکی از زیباترین مناظر عمرم را شاهد شدم. از بالای تپه می‌دیدم که چگونه یک‌یک خانه‌های سست پی و خشتی در آب فرو می‌ریختند و نابود می‌شدند. خوشبختانه وقوقع این اتفاق در روز، موجب مرگ کسی نشد، ولی همه را بی‌خانمان کرد. بعد از این فاجعه همه مردم ده پراکنده شده و بسیاری زمین‌های خود را فروختند و روستای نازی‌آباد، به بخشی از شهر تهران تبدیل شد.
پدر، خانه‌ای را در میدان راه‌آهن برای مدتی اجاره می‌کند. فضای زندگی ایرج کاملاً عوض می‌شود و محیط تازه شهر را تجربه می‌کند. مدتی بعد، پدرش موفق به خرید قطعه زمین کوچکی در نازی‌آباد شد و با ساخت دیواری در اطراف و یکی دو تا اتاق در آن، به آن جا نقل مکان می‌کنند.
ایرج در این سال‌ها کم‌کم به سن تحصیل رسیده و باید به مدرسه می‌رفت. در نازی‌آباد هنوز مدرسه‌ای دایر نشده بود (چنانچه پیش از سیل هم مدرسه‌ای نداشت.) و برای رفتن به سر کلاس درس، می‌بایست هر روز فاصله زیادی را از خانه تا مدرسه طی می‌کرد. دو سال اول دبستان بدین‌طریق سپری شد. تا بالاخره از کلاس سوم، در خود نازی‌آباد، مدرسه‌ای به راه افتاد. (دبستان و دبیرستان الهی) «مدتی این مدرسه به صورت مختلط اداره می‌شد. تا کلاس سوم دبیرستان در آن‌‌جا درس خواندم. مدرسه محیط بسیار فعال و خاصی داشت.»
بعد از سیل، نازی‌آباد فضای شهری به خود می‌گیرد و قشری از طبقات متوسط و اغلب کارمند، در آن ساکن می‌شوند. «با آن‌که فضای تازه، با گذشته تفاوت‌های زیادی پیدا کرده بود و کاملاً شاهد مظاهر شهری مثل آب لوله‌کشی، برق، خانه‌های نوساز با مصالح جدید و... بودیم ولی بسیاری از خصایص روستایی هنوز وجود داشت. مثلاً پدرم، در حالی که دیگر کارمند شده بود، هنوز هشت‌تایی گاو داشت که در خانه از آن‌ها مراقبت می‌کرد و مادرم شیر آن‌ها را می‌دوشید.»
ایرج به مدرسه که رفت، مداد و کاغذ و بعد هم رنگ را شناخت و سخت شیفته آن‌ها شد. ترسیم طرح‌های خطی را بیش از هر کاری دوست داشت. کم‌کم به نقاش مدرسه تبدیل شد. «در کلاس سوم معلمی داشتم به نام آقای علیمرادی، که سخت مرا تشویق می‌کرد و ارزش کاری را که انجام می‌دادم، به من فهماند.
تقریباً بی‌هیچ آموزش و به طور خودانگیخته کار ادامه یافت. در سال‌های دبیرستان و آغاز نوجوانی‌ مهارتش در طراحی او را متمایز از دیگران کرد. در مسابقات شرکت داده شد و عناوینی کسب کرد. «معلم‌ها مدام عکسی را برای کشیدن به من می‌دادند. احساس کردم زیاده از حد بیگاری می‌دهم و تصمیم به تغییر مدرسه گرفتم.» در دبیرستان شرف ثبت‌نام کرد. برای ادامه سیکل دوم، رشته ریاضی را انتخاب می‌کند. در این جا یکی از دبیران که متوجه علاقه و مهارت او شد، به وی توصیه کرد تا در هنرستان هنرهای تجسمی ثبت‌نام کند. «اصلاً از وجود چنین جایی خبر نداشتم و بلافاصله برای ثبت‌نامه مراجعه کردم.»
دو ماهی از آغاز سال تحصیلی می‌گذشت. حسین کاظمی رئیس هنرستان بود و وقتی کار محمدی را مشاهده کرد، بسیار مشوق او شد. ولی امکان ثبت‌نام نبود. می‌بایست حتماً در امتحان ورودی که تابستان‌ها برگزار می‌شد، شرکت می‌کرد. بنابراین حضورش به سال بعد موکول شد. سال بعد هم خانواده با تغییر رشته ریاضی و انتخاب رشته نقاشی مخالفت می‌کنند. «به خصوص برادر بزرگم که به هیچ عنوان زیر بار نمی‌رفت. پس تصمیم گرفتم رشته ریاضی را به صورت شبانه ادامه دهم و نقاشی را به صورت روزانه (1343)، کاری سخت که به هر صورت به انجام رسید.

 [1] 2 3


فراخوان جشنواره های داخلی
فراخوان جشنواره های خارجی
100 سال مجسمه سازی نوین جهان
جشنواره های بین المللی
مقالاتی پیرامون هنر و زیبایی شناسی
معرفی کتاب
مقاله شناسی
پایان نامه های مجسمه سازی

اخبار انگلیسی
مقالات انگلیسی


درباره ما
تماس با ما
info@iransculpture.ir
IranSculpture@yahoo.com