IranSculpture.ir
تحقیقی - خبری - پژوهشی جامع ترین سایت تخصصی هنر مجسمه سازی ایران
بازگشت مقالات پیرامون مجسمه سازان ایرانی
[1] 2 ............................................................................................................ [نیچه نه، فقط بگو مشت اسماعیل]
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نیچه نه، فقط بگو مشت اسماعیل
پرویز کلانتری

برگرفته از کتاب: نیچه نه، فقط بگو مشت اسماعیل، پرویز کلانتری، انتشارات کتاب روشن، صص 128 ـ 120.
عنوان :
نویسنده:
مترجم:
منبع:
--------------------------------------------------------------------------------------------------------

به بهانه سالگرد درگذشت اسماعیل توکلی هنرمند مجسمه‌ساز
قبلاً هم گفته بودم: «مشد اسماعیل! درسته که بزهات خیلی مشتری داره، وی درست نیست که آن‌قدر بزهاتو تکرار کنی.»
اینجا توی کارگاه مجسمه‌سازی دانشکده هنرهای زیبا همه جور کار می‌دیدی: نیم‌تنه گچی هرکول و مجسمه‌های دیگر کپی از آثار آنتیک یا مجسمه‌سازی باگل رس از روی مدل زنده و سرامیک‌های مدرن رنگ وارنگ آمده پخت در کوره، و دست آخر هم بز و بزغاله‌های فلزی مشد اسماعیل.
هیأت‌های فرهنگی، سناتورها و میهمانان خارجی وارد می‌شدند.
بع‌بع... بع... بع‌بع‌بع... سر و صدای یک گله بز و بزغاله توی سالن برنامه رابه هم ریخت! معلوم نبود این گله بز از کجا پیدایش شد. رئیس دانشگاه به نشانه احترام کلاه از سر برداشت و خیرمقدم گفت. یکی از بزغاله‌ها پرید روی زانوی متفکر رودن!
و شاخ یک بز دیگر هرکول را واژگون کرد. مجسمه آنتیک با صدای مهیبی شکست!
بع‌بع‌بع... بع... بع‌بع‌بع... مشد اسماعیل سراسیمه به دنبال گله‌اش این طرف و آن طرف می‌چرخید. گفتم: «درسته که بزهات خیلی مشتری داره ولی درست نیست که...» مشد اسماعیل از تاکستانهای اطراف قزوین آمده است.
پدرش در قزوین دکان مسگری داشت و اسماعیل کوچک در فضای دود گرفته و میان انبوه دیگ و دیگچه‌ها همراه ضربه‌های چکش بر مس و شعله‌های کوره و بوی قلع و کار ینواخت سفیدگری تا 22 سالگی پیش پدر به کار مسگری مشغول بود. می‌رفت توی یک نشست و قر می‌داد. در واقع مشد اسماعیل سفیدگری را از بچگی یاد گرفته بود و همین باعث می‌شد که میل و رغبتش به ورای کارهای سیاه باشد.
دور از چشم پدر با تکه‌های مس شکلهایی از کبوترهای سر علم و بیرق سینه‌زنی می‌ساخت. تا اینکه یک روز پدر به او گفت: «تو به درد دکان مسگری نمی‌خوری». و او هم دکان پدر را ترک کرد و آن پرندگان فلزی را که با ظرافت بر علمها و کتلها نشانده بود، به سوی افقهای دور پرواز داد. حالا از سالیان دراز توی این دانشکده خدمت می‌کرد؛ گل رس عمل می‌آورد و یاد گرفته بود آرماتورهای فلزی مجسمه‌ها را جوش بدهد و کورۀ سرامیک را روشن کند و گاهی هم برای دل خودش یا خاطراتی از روستا مجسمه‌هایی به شکل بز با مفتول جوش بدهد. وقتی که مجسمه رستم و دیو سفید را برای استادیوم صد هزار نفری سفارش گرفته بود، من خود رستم را یک روز توی خانه‌اش دیدم.
آن روز تعطیل با مشد اسماعیل کار واجبی داشتم و پرسان پرسان خانه‌اش را در محله‌های پایین شهر پیدا کردم.
با اصرار دعوتم کرد، رفتم تو. آنجا توی همان اتاق با میهمانش، عزیزآقا رستم کوهی، آشنا شدم... با همان ریش دو شاخ و سینه و ستبر و بازوان عضلانی، تازه از ده آمده بود. داشت چای با شکر پنیر می‌خورد. آن‌وقت‌ها زمینه کاهگلهایم با همت مشد اسماعیل درست می‌شد.
هیچ‌کس به خوبی مشد اسماعیل نمی‌توانست گل رس را ورز بدهد، توی این کار استاد بود. «نمایندگان سازمان ملل به اتفاق آرا تصویب کردند... هنوز درگیری‌های ایرلند شمالی... و بنابر گزارش‌های رسیده توفان... و نبرد در افریقای جنوبی...»
گفتم: «مشد اسماعیل! تو را به خدا سر و صدای رادیو را کم کن.»
گفت: «تا سر و صدا نباشه نمی‌تونم کار کنم.»
دنیا پر از سر و صداست، سر و صدا بر سر هویت. مگر نه اینکه از سر و صدای جوشکاری مشد اسماعیل هم رستم هویت جوش و مفتولی خود را پیدا می‌کرد. گلها ترک خورده بودند و نقاشی روی گل سخت بود، و سخت‌تر از آن مجسمه‌سازی با جوشکاری و مفتول فلزی.
گفتم: «مشد اسماعیل! مواظب چشمهایت باش. بدون ماسک و عینک کور می‌شی!»
اما با این سر و صدای بلند رادیو و سر و صدای جوشکاری صدای مرا نمی‌شنید.
گفتم: «مشد اسماعیل! یاد آن وقت‌ها بخیر که توی این کارگاه همه بروبچه‌ها با هم کار می‌کردند. عباس صحبت پناه یادت هست؟ حالا معلوم نیست توی امریکا چه می‌کنه؟ نعمت یادت هست که رفته بود فرانسه؟ حالا برگشته تو اصفهان درس می‌ده. سعید معلوم نشد چطوری غیبش زد! و بعد شنیدم رفته آب خنک بخوره! شروه کجاست؟ خبر داری چه می‌کنه؟».
گفت: «خدا عمرش بده خیلی چیزها به من یاد داد. ولی جای شکرش باقیه این آقای ویکتور هنوز همین‌جاست و درس می‌ده.»
صبح که آفتاب عالمتاب از جانب مشرق سر کشید، س پاه سلم و تور وارد میدان شدند... فلز مذاب در ادامه خال جوشها، هیأت رستم را با صلابت فلزی شکل می‌داد.
پرسیدم: «مشد اسماعیل! داستان رستم و دیو سفید را از کجا یاد گرفتی؟»
صورتش از پشت ماسک جوشکاری مثل عکس یوری گاگارین شده بود. از پشت کلاه فضانوردیش گفت: «از نقال تو قهوه‌خانه.»
صدای به هم خوردن چینی نعلبکیها و استکانها و قل‌قل قلیانها و قیل و قال جماعت، قهوه‌خانه و پرده نقالی: اما راویان اخبار...
مایکل عکاس یک مجله هنری بود که با راهنمایی مشد اسماعیل برای اولین‌بار قهوه‌خانه را می‌دید.
گفت: «از اینجا تا منزل دیو سفید صد فرسنگ راه است. هفت کوه عظیم در بین راه است. در هر کوهی جماعتی از دیوان و جادوان هستند. از آنها که گذشتی به مقام دیو می‌رسی... آن دود که از دهنه غار بیرون می‌آید. نفس دیو سفید است. در خواب است...»
تهمتن به درون غار رفته دست به شمشیر سام کرد و ناگاه چشمش به عفریتی قوی هیکل افتاد که سرتاسر غار را پیکر او پر کرده. چون پیشتر آمد، هیکلی دید یک صد و بیست گز صدای نفس کشیدنش مثل کرنای بزرگ، شاخهای قلاج از هم به در رفته. حیران قدرت پروردگار گشته که چنین عفریتی خلق کرده است... تهمتن فریاد کشید. آهای...! قهوه‌چی سه تا چایی قند پهلو... قهوه‌چی، نقال، سماور، رستم، قلیان، و دیو سفید با فلاش دوربین مایکل ثبت می‌شدند. مایکل از عکاسی آنقدر به هیجان آمد که رفت توی پرده. من و مشد اسماعیل به دنبال مایکل سینه به سینه رستم و دیو سفید... تهمتن آمد بالای سر دیو و نعرۀ رعدآسایی برآورد که دیو بیدار شد. چشمش به پهلوان افتاد. در غضب شد. دست بر دار شمشاد گرفت حواله تهمتن کرد. تهمتن سپر برکشید و مایکل لحظه‌های عکاسی را شکار کرد.
از فلاش دوربین مایکل، آن حرامزاده حواسش پرت شد، و تهمتن دیگر امان نداد. کمر زنجیرش را گرفت، از روی صدق خدا را یاد کرد. نعرۀ یا پروردگار از جگر برکشید دست میان دو پا و کمر آن ملعون کرد. آن پاره کوه را بلند کرد. بالای سر گردانید و فلز مذاب در ادامه خال جوشها، رستم و دیو سفید را با صلابت فلزی شکل داد و نقال دستها را محکم بر هم کوبید و گفت: «شیرت حلال! آفرین بر تو مشد اسماعیل!»
قهوه‌چی چای و قلیان تعارف کرد و مایکل عکس فراوان گرفت.
مشد اسماعیل از تاکستانهای اطراف قزوین آمده بود. با خاطره‌هایی که فقط در خاطر یاد مانده بود.
پدرش گفت: «این بچه توی تاکستان گرمازده شده.»
مادرش گفت: «فردا از کولیها برایش طلسم بی‌وقتی می‌گیرم.»
اسماعیل در تب می‌سوخت و انگورها توی آفتاب تابستان تب زود رسیدن داشتند.
انگشت سبابه زن کولی بر پیشانی اسماعیل خردسال بود. اسماعیل، اسمت اسم اسماعیلی نبی، فالت فال، آفتاب اقبالت بلند ولی یک کمی سر به هوایی، روزگارت روشنه، سرنوشتت با آب و ماهه، ستاره‌ات با ستاره ناهید قرینه... راهی پیش پات می‌آد که آخر عاقبتش با بزرگونه، با رستم پهلوان می‌شینی پا می‌شی! از انگشت نور می‌باره، نوری که هر فلزی را طلا می‌کنه!»
کودک تب‌آلود چیزی از سخنان زن کولی نمی‌فهمید. همچنان‌که امروز هم چیزی از پرسش‌های خبرنگار و گفت‌وگوگر نشریه سایکالجی دینامیک آرت درک نمی‌کرد. گفت‌وگوگر از مشد اسماعیل پرسید: «در آثار شما، سایکالجی فضا و زمان چه عملکردی در حجم ایجاد می‌کند؟»
مشد اسماعیل هاج و واج به من نگاه کرد. گفت‌وگوگر ادامه داد «نقطه‌های فشار در کمپوزیسیونهای موبیل، مثل مجسمه‌های الکساندر کالدر فضا و زمان را مطرح می‌کنند. در آثار شما نقطه‌های فشار چگونه مطرح می‌شوند؟»
رستم کوهی چایش را هورت کشید و با لهجه دهاتی غلیظ خداحافظی کرد و رفت. مشد اسماعیل با قیافه درمانده به من خیره شد. متأسفانه از من هم کاری ساخته نبود. پس از لحظاتی سکوت، گفت‌وگوگر از من پرسیده: «وات این دپرابلم؟» نمی‌دانم چه شد که ناگهان این خروس جنگی با دستهایم چند بار بال بال زدم و سینه‌ام را جلو دادم، در حالی که دور مجسمه مشد اسماعیل چرخ می‌زدم از ته گلو آوازم را سر دادم: «قوقولی قو... قوقولی قو...»
و فلاش دوربین خبرنگار لحظه‌ها را قطعه قطعه ثبت می‌کرد. صدای خنده برو بچه‌ها به عرش رسید و کولیها زدند به چاک.
گفتم: «مشد اسماعیل! اهل آبادی از دست کولیها نجاتت دادند، من هم تو را از دست خبرنگارها نجات دادم.»
زن کولی می‌خواست بچه را بخرد. مادر اسماعیل، اسماعیل را در آغوش کشید و پدرش کولیها را از خانه بیرون انداخت.
پیش از آنکه شغالها به تاکستانها حمله‌ور شوند، روستاییها مشغول انگورچینی بودند. مادر اسماعیل لحظه‌ای از کار دست کشید تا به گهواره اسماعیل سر بزند.
بچه در گهواره نبود! شیون مادر همسایه‌ها را به دنبال کولیها ریسه کرد. اهل آبادی از تپه ماهورها و رودخانه گذشتند و از آن سوی رودخانه با کولیها درگیر شدند. چماق و بیل بود که حواله سر و کمر کولیها می‌شد.
شیون اسماعیل بر زمین مانده از کنار رودخانه شنیده می‌شد . اسماعیل در آن گرمای تند، بر زمین پای کوفت و زنی هروله‌کنان او را می‌جست. انگار درست زیر پای اسماعیل بود که رودخانه‌ای با جریان مدام، مثل تاریخ از دل تاکستانها می‌گذشت.

 [1] 2


فراخوان جشنواره های داخلی
فراخوان جشنواره های خارجی
100 سال مجسمه سازی نوین جهان
جشنواره های بین المللی
مقالاتی پیرامون هنر و زیبایی شناسی
معرفی کتاب
مقاله شناسی
پایان نامه های مجسمه سازی

اخبار انگلیسی
مقالات انگلیسی


درباره ما
تماس با ما
info@iransculpture.ir
IranSculpture@yahoo.com